گل
گلي زيبا در گل سفت و سختي نشسته بود ،گاه خدا گامي از زيبايي براي او برمي داشت گر چه همه
زيبا ييش را نمي ديدند اما طبيعت آن گل زيبا را مي ديد و دوستش داشت .
گاه نسيم آرام و آهسته به آن مي وزيد و باد آن را به آرامي تكان مي داد . اما حيف كه روزي گربه اي
وحشي از دل طبيعت و جنگل وحشي بيرون آمد و شبنم گل را با زبانش ليس زد و گرفت .
گل زيبا عزا دار شد ،پدر بزرگ گلي او هم گريه كرد و زمين خيس شد ،چون ابرها هم گريه شان
گرفت وباريدند. در اين هنگام توكان پرنده ي زيبا و كلاغ به همراه صاحبانشان كبمياه و نيكو آمدند
و هر دو بالا ي درخت گردو نشستند و از گريه آنها گريه شان گرفت ،اما بچه ها از ديدن باران و
خوردن گردو از درخت مي خنديدند و مي خوردند چون از راز طبيعت خبر نداشتند .
اما ناگهان شبنم ديگري كه هديه ابرها بود روي گل نشست و گريه گل ،گل ،ابر،توكان ،كلاغ ،برگ گل
و شبنم و حتي نيكو و كيميا را هم تبديل با خنده بيشتر كرد .
شكوفه مير فاضلي