شب است و شهر چادر سياهش را بر سر كشيده است. نه ستارهاي بر آسمان مي درخشد و نه فانوسي به كوچه هاي تنگ مدينه نور مي پاشد. شهر از غوغاي كار خاليست . گاه صداي جير جيركي بر سكوت شب ، خط مي كشد .
جلوتر كه مي روي به خانهاي مي رسي كه تنها خانه ء بيدارشب است. خانه ايست چون بقيه خانه ها، كوچك وگلي ، اما اگر پردهاش را كنار بزني و وارد شوي ، ميبيني بزرگترين چهره هاي تاريخ ، در اين خانهء كوچك و خاموش گرد هم نشسته اند.
در اولين لحضه ورود ، در آغوش غم فرو ميروي. در كنار اتاق بستري است كه بزرگترين بانوي جهان ، آخرين لحضه هاي عمرش را در آن مي گذراند. گرداگرد بستر ، كودكاني نشسته اند كه ابر اندوه بر ماه
چهره شان سايه انداخته است . دقيقه ها چون شاپركاني سبكبال در اتاق پرپر مي زنند.
اينها عزيزترين كسان رسول خدايند. آنكه بر بستر آرميده ، فاطمه دختر اوست، كودكان زيبايي كه چون
حلقه اي ، مادر را در ميان گرفته اند، حسن و حسين و زينب و كلثومند ، و آن مردي كه با همهء هيبتش ، با پشت خميده ، بالاي سر فاطمه نشسته است، علي داماد پيامبر است .
فاطمه ، اين بهترين بانوي جهان ، ميان شادي و غم ، دست و پا مي زند. شوق و شادي ديدار پدر ، هر لحضه او را بيشتر به سوي آن دنيا مي كشد، و غم تنها گذاشتن فرزندان ، چون رشته اي او را به بسترش ، به خانه اش و به خانواده اش مي بندد.
به ياد پرواز ملكوتي اين بانوي بزرگ در آن شب سياه ، هزارو چهارصد سال است كه جامهء سياه مي پوشيم و اشك غم مي ريزيم و اين حديث را زنده نگه مي داريم .
شهادت دخت پیامبر برهمه مسلمین تسلیت .