لاله های سرخ

در بیابانی همچو لاله زار از دور می نگرم و می شنوم صداهای جوانان و نو جوانانی که با

 

جاودانگی نقشی بر این خاک زدند . می شنوم صدای کسانی که با امید واری می رفتند و

 

صدای قدم زدنشان حتی مانند چه چه بلبل بود . می بینم چهره های خون آلود کسانی که بر

 

روی دست برادرانشان می افتادند و می بینم لاله های بر خون غلتیده ی آن جا را . در آن

 

لحظه سکوت حکم فرما بود ،شاید آن دور کسی کمک می خواست ،می شنوم صدای آن پرنده

 

های مهاجر را ، صدای خدا حافظشان را از آشیانه می نگرم، وقتی خون در رگهایشان به

 

سختی در جریان بود ولی آن ها می جنگیدند ، می شنوم  شب جنگ بود ولی آنها با تبسمی بر

 

لب با خوشی حرف می زدند ،می شنوم صای آشنا ولی دور ، می نگرم  قاصدکهایی که با پر

 

پر شدنشان نقشی ملیح بر صفحه ی خاک خونین شهر زدند .

                                                                                   مبینا ملکی  اول راهنمایی